با صدای بلند ومکث های حساب شده و آرام آرام میگفت : بنویسید ؛
من یار مهربانم دانا و خوش بیانم
گویم سخن فراوان با آنکه بی زبانم
هر مشکلی که داری مشکل گشای آنم
پندت دهم فراوان من یار پند دانم
من دوستی هنر مند با سود و بی زیانم
از من مباش غافل من یار مهربانم
وخود با تمام وجود این کلمات را بر قلب و روح ما و برای ابد نقش می زد .
می گفت : برای آموختن لازم است ،برای دیدن ، فهمیدن ،برای درک کردن لازم است .
در لابلای حرفهایش گاهی می شنیدی ؛
اگر روزی من نباشم و از میانتان رفته باشم باید چیزی باشد که مرا به یادتان اندازد؛
پس بخوانید ! یاد بگیرید !
-می دانست خیلی دوستش داریم –
گاهی بعضی کلمات را چندین بار تکرار می کرد ، او به اندازه ی خودش تجلی عدالت بود.
آنقدر تکرار می کرد تا مطمئن شود همه مان یاد گرفته ایم
و درست نوشته ایم.
چنان با حوصله و عشق برایمان از کتابهایی که خوانده بود حرف می زد که
با تمام کودکی و بی سوادی اشتهای وصف ناپذیری در ما برای خواندن
می آفرید. . .
برای باز کردن مسیر علم آموزی چنان زحمت میکشید و رنج می برد که خیلی زود
-خیلی زود-
ظاهرش تغییر کرد ؛
موهای جوگندمی (که ما عاشقش بودیم وساعتها روبروی آینه خود را باتصور اینکه کاش من هم موهایم مثل او بود سرگرم می کردیم )،
گودیهای صورتش که هنگام لبخند زدن دیده می شد ،
تُن صدايش که هر روز پايين تر مي آمد و . . .
آری برای رشد ما ، برای بزرگ شدن ما چنان دست و پا می زد که
خیلی زودتر از وقتش پیر و فرتوت شد .
ما را با کتاب دوست کرد می گفت :
. . . او يار مهربانست . . .
به ما درس می داد چون هیچ وقت در گیر این مسئله
-که بیشتر افراد جامعه ی ما گرفتارش هستند – نبود ؛
علم بهتر است یا ثروت ؟
او می گفت : علم ثروت است
و الان می فهمیم که علم و معرفت ، بینش و بصیرت چه ثروتی است !
چون یا ترا از پشت خواهد گرفت یا به تو پروازکردن خواهد آموخت.
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دایما" یکسان نماند حال دوران غم مخور "حافظ"
"یکی از ترانه های قدیمی کورش یغمایی"
خاکم به سر زغصه به سر خاک اگر کنم
خاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم
افسوس کلاه نیست وطن تا کز سرم برداشتند
فکر کلاهی ، کلاهی دگر کنم
مرد آن بود که این کلهش بر سر است ومن
نامردم ار که بی کله آنی به سر کنم
من آن نیم که یک سره تدبیر مملکت
تسلیم هرزه گرد قضا و قدر کنم
زیر و زبر اگر نکنی خاک خصم را
ای چرخ! زیر و روی تو ، زیر و زبر کنم
جائیست آرزویم اگر، من به آن رسم
از روی نعش لشکر دشمن گذر کنم
بد هر چه میکنی بکن ای دشمن قوی
من نیز اگر قوی شدم ازتو بتر کنم
من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک
این کاسه ی خون به بستر راحت هدر کنم
عشقت نه سرسریت که از سر برون شود
مهرت نه عارضیست که جای دگر کنم
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم
با شیر اندرون شد و با جان بدر کنم
این پست مربوط به داستان قلعه ی (مزرعه ی)حیوانات ِ
که اگه اشتباه نکنم در ۱۹۵۰در فرانسه
بعد از یک زندگی پر از حرکت و پویایی در گذشت.
ترجمه ی این نسخه از حمید بلوچ ِ.
راستی چند تا تون خوندینش؟
--------------------------------------------------------------------
داستان دردهای مدام من . . .
داستان آنچه بر سر ما می آید . . .
آه . . . غم سنگین این قصه چقدر با من آشناست.
دلم برای خودم سوخت !
راستی شهر من . . .شهر تو . . . وطن ما . . .
چند سوال و اینکه شما چی میگین؟
(لطفا بعداز خوندن داستان جواب بدید)
1-همه ی حیوانات با هم برابرند اما بعضی ها برابرترند!
2-چه تفاوتی میان چهره ی آدمها و خوکها هست؟
۳-چند تا ناپلئون . اسکوئیلر و بوکسر می شناسید .؟
۴- و سوال آخر اینکه چند تا از شما یادش میاد که
قوانین مزرعه ی ما در ابتدای نهضت دقیقا چه بود!؟؟؟؟؟؟
این پست تقدیم به معلم خوبم *ب-م*
به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین
خداوند بخشندهء دست گیر کریم خطابخش پوزش پذیر
امروز روز بزرگداشت شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی بود...
براي خواندن سعدي و شناختن سير افكار و عقايدش مطالب و منابع بسياري در دسترس است و همين اواخر دوست عزيزي از او بسيار نوشته بود، ولی درد من اين است كه در نظام آموزشي ما تا چه اندازه به بزرگان و انديشمندانی ملي و ایرانی همچون سعدي و... ارزش و بها داده شده است؟ به جز گنجاندن چند شعر و حكايت در كتب درسي آن هم در حجم و كيفيتي كه به هيچ وجه لايق جايگاه رفيع چنين بزرگاني نبوده است.
نسل آينده تا چه اندازه با افكار و انديشه هاي ناب به يادگار مانده از آنان آشنا و قريب خواهد بود...چه رسالتي بر عهده ي ماست؟
به سراغ كتاب هاي قديمي خود مي روم و از ميان كتاب هايي كه از عزيزي سفركرده به يادگار مانده است برايم بوستان و گلستاني را كه صفحات كاهي و نازكش در سايه ي گذشت زمان رنگ زيباي قهوه اي دوست داشتني به خود گرفته اند را باز مي كنم و ورق مي زنم،اين ها مثل هميشه با تك تك جملات خود خروارها حرف و انديشه راهي ذهن تشنه ام مي سازند و مرا به فكر وا ميدارند،به درنگ،تامل،... و در نهايت بازگشتي به خويشتن،به تصادف صفحه اي را بر مي گزينم كه چنين نوشته است:
دست و پا بریده ای هزار پائی بکشت صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت:سبحان الله با هزار پای که داشت چون اجلش فرا رسید از بیدست و پائی گریختن نتوانست
چو آید ز پی دشمن جان ستان ببندد اجل پای اسب دوان
در آن دم که دشمن پیاپی رسید کمان کیانی نشاید کشید
باران از بی انتهای شب فرو می ریزد
مثل شبهای ديگر
مثل همه ی شبهای بارانی عمرم
- که زیر باران گذشت -
بی سایبان،
بی چشمی در انتظار،
سیراب و در عطش.
باران دوباره میخواند به نام تو را
ای روح عاصی و سرگشته ام...
سالهاست كه فرسوده ای در انتظار،
دیر مانده ای هیهات و
پاک باخته ای ،
چه بد
مرا در قمار او،
او را در ستیز باران.
با همه دیر آمدنت چون هميشه
هنوز شوق خیس شدنم
تمنای رود شدن
و عشق جاری شدنم،
باقیست
هنوز هم كه هنوز است،
غریب مانده قطره ام و
رودم در عطش...
با همه بی تو ماندنم،
با همه خشکیدنم زیر باران،
از پس سالها و خاطره ها
شبی در پس حادثه ای
خواهم یافت تو را
آن شب
فارغ از اندیشه ی باران و
رها از خشکیدن زیر آن،
در خواهیم نوردید
همه کرانه های بی کران پهناور ترین اقیانوس عالم را
و از او خواهیم گفت
در حقیقت هامان
و آن روز
دروغ را
جایی نخواهد بود
در سفره مان.
مرا در تنش غسل تعمید داد
به من اسم شب، اسم خورشید داد
برای تمام نفسهای من شعر گفت
مرا از ته خاک، بیدار کرد
مرا شستشو داد، اغاز کرد
مرا خط به خط خواند، تکرارکرد
شکار همه لحظه ها را به من یاد داد
برای من از شاخه برگی جدا کرد و گفت، جنگل شو، شاعر
من از ارتفاع تر کاغذ و جوهر و عشق جاری شدم
شبی کفشم از گنگ، تر شد
به من یاد داد ارتفاع تر، گنگ را، در ته، خوابِ گنگ، سفر، گم کنم
به من گفت، گم باش و پیدا که از سایه ها آفتابی تری
من و سایه را دوخت بر لاله، با لایه های گلایه
من و سایه را برد تا پشت رمز و کنایه
من و سایه را برد تا تا افتابی ترین، "من"
مرا در تمام نفسهای خود شیر داد
مرا در تنش غسل تعمید داد
به من اسم شب اسم خورشید داد.
"شهیار قنبزی"
نوروز ؛ فریاد تازه شدن،
فریاد عبور ،
و فریاد رفتن از کویِ سکون ،
نوروز قافله ی کوچ ِ افکار کهنه ی زنگار گرفته ،
نوروز صدای بلند صور اسرافیل در رستاخیز هر روزه ی زندگی ،
نوروز مژده ی سفر و گذر ، و بهانه ی پیش رفتن ،
پلی برای نزدیک شدن راه ،
و انگیزه ای سترگ برای اندیشه در طراوت عالم .
نوروز می آید برای من ، برای تو ،
برای ما چند نفر تا یک بار دیگر عزم خود را جزم کنیم ،
تا دستِ روز مرگی از لحظه های گرانبهایمان کوتاه شود .
پس . . . مبارک بادا آمدنش
– این سفیر زندگی . . . -
عيد است و تبريك و تهنيت هاي همواره و...
اما:
تمام حرف من در اين واپسين ساعت هاي مانده از سالي كه از سر گذشت انديشيدن در اين نو شدن هاست.
و تامل در احوال آنهایی که...
"وامانده اند در سین های نا تمام هفت سین های نیمه گسترده ی رها شده شان"،
"جا مانده اند از زندگي"...
دعا نیکوترین کارهاست و پسندیده ترین آنها در این اوقات:
خداوندا،
ندانستن هاي ما انسانها تمامي ندارد،
از اينرو،
مارا از جهل مدامی که همواره دامنگیر دلهای تاريك و خواب زده مان است رهایی بخش و پرتویی از نور معرفت لایزال خویش بر آنها بتابان.
نا اميدي بدترين آفت دامنگير نسل سرگشته ي امروزمان است،
از اينرو،
سین سرمای نا امیدی را بر هفت سین هیچ بنده ای روا مدار و دلهای مارا به گرمای امید بودنت گرمي بخش.
دعا ها بسيار است و صاحب دعا آگاه بر تمامي دعاهاي گفته و نا گفته مان...
سخن كوتاه مي كنم و تنها مي گويم:
خداوندا،
به لطف تو همه چيز آرام است و روزگارمان در پناه تو رام ،
تنها رنجي كه مي بريم و يگانه دلتنگي مان...
فراق توست.